...

در من تناقضیست از من عمیق تر
و تصادفیست به موازات عمرم
که هرگز به هم نمیرسد

در من سکوتیست سنگین
که فریادش درونم را کر می کند
و سخنیست سبک
به لطافت یک لبخند
پشت تمامِ تمام هایم

در من هیچی پنهانست
پراز رازهای خاموش
و اشک های لرزان
و شادی های کوچک غمگینی
که در لحظه
روی صحنه خیالم پاتیناژ میکنند

در من تناقضیست از من بزرگ تر
در میان افکار پریشان حال
وچشمانی که به حقیقت زل زده است
و واقعیت ها را میبیند
و به سادگی های کوچک روزمره ای لبخند میزند
که سالهاست زیر گرد و خاک ها
از چشم ها دور مانده اند

در من تناقضیست به تناسب تقارن هایم
که میگریاند خنده هایم را
ومی فریادد سکوتم را
و می کاهد فزونم را

من همه ام را
در صفحه ای خالی
و با چشمانی یک رنگ
به رنگ تمام سیاهی ها
ولبخندی تمام نشدی
به تصویر کشیده ام

و میخندم تمام حقیقتم را
با واقعیتی که اشک از چشمانش جاریست
و خونی که در رگ هایم منجمد میشود
و حکایتی که مثل روز روشن است
و انکاری که تمام نشدنیست

در من تناقضیست به اندازه انکار و قبول
هست و نیست
سفید و سیاه
مرگ و زیست
و اشک و لبخندهایی که
دست به دست هم می رقصند

#پلاسکو


آتشی که تو آن را خاموش کردی
و زیر آوارهایش خاکستر شدی
بر جان من است

جانی که تو آن را در مشت گرفتی
و نفس زنان در کام مرگ رفتی
آواری بر حال من است

فریادها و اشک هایت در سکوت
نگاه های در بهت و جانسوز
کابوس هر آن من است

۳۰ دی 

 

بریده ام

 

از هر چه هست بریدن ها 

از خسته ی نشسته بر تن ها 

از زندگی بی عبور 

از مغز های بی شعور 

از این دنیای جانی 

از عشق های فانی 

از دور نظاره کردن ها 

از درد گلایه کردن ها 

از روزهای بی امید 

از سرمایی که دمید

از من چه بر می آید ها 

از بغض نهفته در شاید ها 

از چه کنم و چه خواهد شد 

از زندگی حبس شده در خود 

ازهر چه هست بریدن ها

از خسته ی نشسته بر تن ها

به انتهای بی منتها رسیده ام  

از هر چه بود و هست بریده ام

 

…

 

غم با تمام سنگینی اش

و تمام بار خسته شدم هایش 

و تمام آرامشی چون مرگم آرزوست 

بی آنکه بدانی چطور 

ته قلبت ته نشین میشود 

بدون لحظه ای درنگ

بی آنکه بدانی کی و چگونه 

و آنوقت خا ک قلبت حاصلخیز میشود برای تمام دردها 

و تو هی ببار 

ببار و ببار 

تا ریشه اش بر تمام وجودت رخنه کند 

و فقط درد بماند و ذره ات 

و غم بماند و غصه ات 

و تو

جنازه ای هستی با لبخندی به شدت هنری 

که حتا حرفه ای ترین کارشناس های حوزه ی نمایش هم

تصنعی بودنت را تشخیص ندهند

واهی

 

خنده های مضحک

قهقهه های الکی

لبخندهای بی غرور

همه اش ارزانی خودم 

برای این نفس کشیدن های پوچ و واهی

و من زنده ام های بی معنی 

و زندگی میکنم های بی منطق

در انتهای ناامیدی های ممتد 

و شکست های پرافتخار 

که تو هیچی 

که تو پوچی 

تو خسی 

خاشاکی 

و همه اش را مدیون تو ایم 

درد های ناتمام 

اشک های بی اختیار

اختیار های نداشته 

همه اش با هم جمع میشود

همه اش یک جا

گوشه ی قلبم

و کنج مغزم

و ناخودآگاهم 

که خفه شو

که تو که هستی 

بمان باخیال مبهوتت

پشت این خلوت تنهایی 

توی این شهر شلوغ

که خیال ها متهم اند 

و خیال هیچ کس نیست خیال تو

…

 

گفتنی ها سخت بازگو میشود 

دیگر خیالی نیست 

دیگر از زهر چشم ها باکی نیست 

بی پروا 

سبک 

بی مقدمه 

از هر چه که بخواهم مینویسم 

نام ها برایم پوچ شدن 

گاهی این بی تفاوتی لرزه به اندامم می اندازد 

که تو را چه شده 

تو 

مطمئنی که خودت هستی؟!!

مطمئن باش خودت هستی!

بدون هیچ تصویر پیش زمینه ای

بدون هیچ سانسوری 

بی غل و غش 

زلال 

مث آه کودکی که کنج خیابان دست فروشی میکند 

دستش؟!نه!!!

جانش را کم کم میفروشد!!!

درد ما

درد ما درد نان نبود

درد جان بود

جان

درد ما یکی دو تا نبود

درد ما بود

درد ما میان شیار رگ هامان رخنه کرده بود

درد ما گرفتگی رگها بود

سکته های نا به هنگام

درد ما در درونمان ریشه کرده بود

تک تک کشته میداد

درد ما درد بود

حتا وقتی چشمها را میشستی

حتا وقتی جور دیگر میدیدی

درد ما تشنج شبانه ی افکارمان بود

بالا اوردن مداوم رنج های خوش آب و رنگ

و ندیدن بزرگترین تابلوی زندگی

که پس هر پلک زدنی میدیدیم

درد ما درد نبود

تکرار همیشگی مرگ بود

کهتا آخرین جان بازمیگشت به دور اول

دور دور دور

شکل چرخو فلک دورگردی که در کودکی دنبالش میدویدیم

دور دور دور

بدون تأمل

بدون درنگ

تمام شوق کودکیمان را میگرفت

چرخ چرخ تا انتهای بی پایان

وامانده

وقتی ما درگیر سور و سات عروسی بودیم

کودکی غمگین و نالان بود

مادری رنج می کشید

زیر اشک هایش پنهان بود

کارگری از بیکاری

پشت شرم هایش گریست

دست های خشن و سختش

چقدر محزون و مهربان بود

معلم در کلاس های خسته

حرف هایش پر خسران بود

او ز دردها میگفت

غصه اش روزگار بی سامان بود

و حقوق مکفی و رویاهاش

ماه ها در هجران بود

دست های رو شده ی خوبان

مدام در کتمان بود

و من وامانده ی در من

هر روز در حیران بود

بانو

 

بازیچه ی خیالات کثیفی بانو

دستمایه ی افکار پلیدی بانو 

هر بار که نامت تیتر خبر است

انگار که تو مقصر و اجیری بانو 

هربار تو توبیخ شدی این هنر است! 

انگار که از بیخ تو اسیری بانو 

گویای شکیبایی تو اين ثمر است 

اما چه صبوری چو رجیمی بانو 

بانو قدمت تاب جهان میشکند 

بردار قدم تابو شکن که دبیری بانو

گریز

 

میگریزم از تمام دغدغه ها 

و قهقهه سر میدهم از سر ناچاری 

که من آزادترین زندانی غمگین این دهرم

میخواهم تمام شوم

از پس افقی روشن

یا غروبی خونین

یاشبی تاریک

که خیال خیلی وقت است از آنجا پر کشیده 

و سراب زندگی بارش را جمع نمیکند

میخواهم پرواز کنم

بگریزم از همه چی

از همه ی لحظه هااا

و بروم جایی که هیچی نباشد یا باشد 

فرقی نمیکند در لفظ کلام

فقط گیج تر میشوی

و باز میبینی همان جا نشسته ای 

سرجای اولت

رو به روی همان سراب

نگذشتی

از هیچی نگذشتی

گذشتن وجود میخواهد

نه قلم میخواهد

نه هوا

?؟

 

عشق شاید دو علامت سوالی بود که روبه روی هم قرار گرفتند!

سوالی که پاسخ نداشت!!

 

 

 

 

 

 

 

پاییز

 

پاییز هم رسید

بی محابا

ناگهانی

بدون لحظه ای درنگ

پاییز آمد

و تک تک برگها کم کمَک به پایش ریخته شدند

باران بارید و بغض تابستان را شکست

تابستان سرد شد

و گرمایش را به باد سپرد

و رفت 

رفت جایی که مهرش به دل بنشیند

و آسمان گرفت

مه آلود و ابری

برگ ها ریختند

و هیاهوی زمستانی سرد سر دادند

و درختان آرام امید جوانه های بهاری را در گوش هم زمزمه کردند

پاییز آمد

و با خود شوق روزهای روشن و بلند را آورد

 

زندگی

 

زندگی شاید انبوه غمیست در تاریخ 

و هزاران کلام،بی کلام 

زندگی شاید هیجان لحظه است 
و یه سکوت بی هنگام و مدام
در پس غلیان رویاها 
زندگی میگذرد 
دور دَوَران ساعت 
دَوَران عمر 
دَوران لحظه 
دَوران خاطره ها 
شکل اشکی که چکید
بی محابا
بی وقفه 
زندگی گم شدن در دوران است 
دورانی که گذشت 
دورانی که هنوز غرق در رویاهاس 
دل من میشکند 
مث سکوت یک شب
با صدای تیک تاک 
و همان جا باز می ماند 
تو افقی خالی و پوچ 
من به همانجا نگرانم 
نگران
و زمان میگذرد 
تیک تاک ساعت
خبر گذر عمررا سر داده 
و من هنوز بازماندم
در افقی خونین
میان مفهوم انسان
و همین میشکند کم کم
نامحسوس 
تمام وجودم را
دل من سخت شکست
در سکوتی مبهم
تهی از همه چی
همان جا باز ماند
دلی که شکست،شکست
اشکی که چکید،چکید
با دلی که شکست
میتوان تنها ماند 
قدمی از قدمی 
گامی از گامی
میتوان برداشت
و رفت
با دلی که شکست باید 
دل را جا گذاشت و رفت
جایی که دل هاشان دل نیست
جایی که دل ها نمیشکنند 
جایی که دل ها سنگ است
جایی که دل نیست

بهانه

 

بهانه ام برای زندگی کردن کم است

بگذار رویا ببافم در خاطرات غرق شوم

با دست نیافتنی ترینی که صدایش معنای اذهان من است

بگذار با خنده هایش بخندم با اشک هایش بغض کنم

و تمام شوم در همان گوشه از دنیایی که او تمام شد

پوچ

 

حس خلوت و تنهایی

حس درون قفس بودن

دل فسرده، بُهت زده مغموم

توی چاه ماتم بودن

خسته از کنون و از آتی

در پی گذشته خم بودن

در درون قاب مشوش ذهن

بی خود و بی جهت کم بودن

شکل یک آشفته ای بی تاب

که دست و پا میزند در مرداب

شکل یک ماهی در قلاب

که تقلا میکند در آب

یاد آزادی و بوی دریا

یاد لحظه های  پرغوغا

یاد باران و یاد بوران

یاد رعد و یاد طغیان

دل میسپارد بر بخت

جان میدهد هر دم سخت

جان میکند در آب آسان

غرق میشود در دروغ بی پایان

غوطه ور در حقیقت آشکاری

شکل طوطی سخن گویی که

نطقش کورشد ز بیداری

شکل شاهین بلند پروازی

که آمالش شکست ز بی بالی

روی خاک فتاده، تن خسته

در میان سایه های بیزاری

دل میسپارد دوباره و باز

بر کویری تشنه در خشکسالی

 

بر ما چه گذشت...

 

مسخ شو...

 

گاه می اندیشم که فایده ندارد...

دگر فایده ای نیست...

هیچ چیز معقول نیست

و دنیا به مسخرگی پیش می رود!

 زندگی را به سخره بگیر...

به سخره بگیرش

مسخ شو...

عقل چیست؟!

آن هم به سخره بگیر

دگر فایده ای نیست

و هیچ نمی ارزد

مسخ شو

به مغزت لگد بزن

لگد بزن به هر چه هست

به هرچه نیست لگد بزن

مسخ شو

که هیچ نمی ارزد

مسخ شو اَر بزن

مسخ شو دهان ببند

مسخ شو پس بزن

به سخره گرفته شده ای

به سینه زن به سر بزن

مسخ شو...

به هر چه هست تِر بزن

عروج کن از خودت

به هر چه هست خط بزن

نفس نکش قدم بزن

مسخ شو لگد بزن

در این بازی مسخره

هرزه وار جِر بزن

مسخ شو لگد بزن

سکوت کن دهان ببند

کور شو لگد بزن...

 

هم درد...

من درون خود شکستم آرام و تو دیدی

تو صدای این شکستن را میشنیدی...

من به باد چنگ می زدمهر هنگام

و تو وزش سوز باد را میفهمیدی

من میان این سیاهی مردم

تو میان این سیاهی مردی...

من برایت از پرواز می گفتم

و تو بال های شکسته را میشمردی

و من اشک های تو را می چیدم

و تو اشک های مرا می چیدی

من شکستن تو را می دیدم

و تو از درد به خود میپیچیدی

من میان غم هایت رقصیدم

و تو به دردهایم خندیدی

من میان خنده ات ذوب شدم

و تو میان رقص من باریدی

و من آشفته به خوابت دیدم

وتو آشفته به خوابم دیدی

و من میان چشم تو محو شدم

و تو میان هجم من محو شدی

و من به دردهایت آمیختم

و تو به دردهامان آمیختی

و به هم آلوده شدیم،دردآلود

من به توگفتم ما،تو به ما بالیدی

 

بر ما چه گذشت...

فرتوت

چه غم بزرگیست درد زمان

و چه درد سنگینیست غم دوران

وچه سخت است بر دوش کشیدن این بار محنت

پشت آدمی تاب نمی آورد...

پشت ... را نمیدانم...!!!

پشت آدمی میشکند

و باقی را

چون عصا

دولا دولا راه میرود

تکیه ای میشود خمیده پشت

پیر میشود

فرتوت و همیشه خسته

چه تکیه ایست عصا...!

در کارش مانده ام

و در کار آدمی نیز هم...

 

بر ما چه گذشت...

غریق...


چه حسّ غریبیست...

نه!

نچندان غریب...!

آنقدر میان دردها و غم هایم غرق شده ام،

که نمیدانم دلفسردگی و افسوسم برای چیست؟!

و چه سخت است وقتی

در برابر پرسش" دردت چیست؟ "

سکوت میکنی...!

و نمیدانی که چه بگویی؟

از کدام درد بگویی؟

خوشی ها دل آدم را نمیزنند...!

آدم از دردهای بی سر و ته دل زده میشود...

 


به همین مسخرگی...


کدام را میخواهی؟

سیاه یا سفید؟

روز یا شب؟

مرد یا زن؟

آزادی یا دربند؟

مطلق یا نسبی؟

کدام؟

به کدام سو میروی؟

چه سوال مسخره ای!

چه فرقی میکند وقتی در مغزت حفره ایست که هر روز بزرگتر میشود

و تومور بدخیمی سر تا سر وجودت را میگیرد

خوره به جانت افتاده

هر سویی که باشی فرقی نمیکند

درمانی نیست

فاجعه رخ داده

آبی که ریخت،ریخته است...

اشکی که چکید،چکیده است...

متاسفم کاری از دست کسی بر نمی آید، فقط امید داشته باشید

امید!!!

به همین سادگی

به همین مسخرگی

یک لایه ی نازک بیشتر از مغزت نمانده...

امید داشته باش!

امیدت را از دست مده...

ایمان بیاور!!!

به مسخرگیِ زندگی

بخند

به مسخرگیِ دنیا

در ورای تاریکی به امید هاله ی نوری باش

کوری چشمانت را به امید روشن کن

نگران چه هستی؟

هستی!!!

نهایت مغزت متلاشی میشود

امید داشته باش

ایمان بیاور

به همین مسخرگی...!

چه فرقی میکند

در منتهای بی نهایت هیچی نمی ارزد...

 

 بر ما چه گذشت...

 

انتها...

باید به مسخره گرفت

دنیا مسخره تر از این حرفاست که مینماید

رنجه هایش هم مسخره است

زخم هایش مسخره است

دردهایش مسخره است

و در این مسخرگی

فقط غمی در دلت مینشیند که تو را مسخ میکند

به پوچی میرسی

تهی از همه چی

فقط آه و دمی که بفهمند زنده ای

چهره ی خندان مسخره ای که ملالی نیست

به همین مسخرگی

و ناگهان فَرای فَنا به کُما میروی

پوچی عمیق

انتهای هیچ...

آغاز بی انتها...

انتهای بی ابتدا...

و فقط آرزوی دم آخری را میکشی

که برایت رویا شده...


بیهوده...

نمیدانم دگر زنده ماندنم برای چیست!

 

بیهوده زیستن را چه حاصل!

بیهوده کوشیدن را چه فایده!

بیهوده سخن گفتن را چه عاید!

وقتی همه چیز بی خود است

و در سکوت غریدن از صدای اگزوز و بوق ماشین بی خودتر

همه چیز گندیده شده

همه چیز بوی تعفن می دهد

همه چیز را به گند کشیدیم

حتا انسان!

همه چیز آلوده شده

همه چیز را آلوده کردیم

حتا هوا!

زندگی کردن بماند...

دیگر نفس هم نمیتوان کشید

باران هم اسید میبارد

ابرها هم وارونه شده اند

دریاچه ی نمکین هم خشک شده

نمک می پراکند

زاینده رود میمیرد

جنگل ها بیابان میشوند

فصل ها جابه جا

دگر یاس هم گل نمیدهد

خزر هم سر ناسازگاری گذاشته

خلیج هم دیگر فارس نیست،زبانمان را نمیفهمد

ماهی ها هم خسته شده اند

دگر زیستن برای چیست!

گاهی حسرت لحظه ای عدم را دارم

آه نیستی تو را میطلبم...

بر ما چه گذشت...

در کودکی ام همیشه روی تخته سیاه مدرسه بدها در اقلیت بودند ولی بزرگتر که شدم دریافتم که روی تخته سیاه روزگار همیشه خوب ها در اقلیت اند و بدها حق به جانب اسم خوب ها را در ردیف قانون شکنان مینویسند و برایشان جریمه تعیین میکنند...

ندایم کو...؟

ندایم کو؟

ترانه ی دردهایم کو؟

فریاد سکوتم کو؟

نفیر باد در شبهایم کو؟

آوای بر دارم کو؟

قلم به دستم

مهر سکوت بر لبانم

بغضی  در گلویم

و هزاران حرف در چشمانم

قلم شکست

 و تکه هایش

زخمی عمیق بر وجودم جا گذاشت

که هر روز بیشتر سر وا میکند

زخمهایم در وجودم نفوذ کرده

 زخمهایم عفونت کرده

و بر تمام تنم سرایت میکند

زخمهایم طغیان کردند

باران حرفهایم ازچشمانم میچکد

تابم نیست

باید در سکوت حرفی زد

قلمم با باتوم خورد شد

و غرورم له شد

اما

خون در رگهای من هنوز جاریست

قلمم بغضم را شکست

شعرهامان سرخ ُ

حرفهامان ذاتا ممنوع

دور لبهامان خطی قرمز

سرهامان سبز

قلم هامان سرخ

زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد

بی تابم

قلمم کو؟

بادا باد...

 

بر ما چه گذشت...!

کس چه دانست چه سازی میزند دنیا

کس چه دانست چه سازی میزند دنیا

دیدگانم سخت بارانیست

و پر از غم شده ام

در میان این همه تاریکی

سوسوی نور امیدم

چراغ راه من است

و حُرم گرمایش

در این تاریکی مطلق

در این سرمای محض

گرما بخش وجود بی جان من است

خون در رگهایم

یخ زده

دیواره ی قلبم

از مسمومیت زمان

ترک برداشته

و دارد میترکد

قلب من تاب ماندن ندارد

و درون سینه ام نمیگنجد

دل من تنگ شده

حجم آن را رسوبات دوران پر کرده

تن من

در خفگان این تاریکی شوم پوسید

و ذهن من به اساطیر پیوست

و پر از پرسش شد

و در اندوه زمان گم گشت

ذهن مبهوت و پر تلاطم من را

علامت سؤال بزرگی فراگرفته

که در میان تعجبهای من پنهان شده

من تعجب میکنم وقتی

کودکی ناتوان کودکی اش را بر سر چهارراه میگذراند

وقتی دستی بلند میشود تا محکم بر هیبت دیگری بنشیند

وقتی شیشه ی غرور هم نوعمان را خورد میکنیم

و مغرورانه میخندیم

وقتی آدمی! خون میریزد

وقتی با لذت به لحظه ی جان دادن یک انسان نگاه میکنیم

و تفریح میکنیم!!!

و با شادی هورررررا میکشیم

من تعجب میکنم وقتی میبینم

که اختیار و ماهیت انسان ها را به جبر میگیریم

و برده وار

چگونه زیستن را برایشان دیکته میکنیم

بنویس...

نقطه سر خط .

من تعجب میکنم وقتی...

وقتی...

وقتی...

و در شگفتم که چرا به این عجایب هزارگانه نمیاندیشیم...!

و در تلاطم تعجب هایم و این همه پرسش های بی پاسخ

مبهوت مانده ام...

که چگونه ما آدم ها!!!

در میان این همه بوهای تند که مشام را می آزارد

چو سگ مقاومیم

و از روی غریزه زندگی میکنیم...؟!!!

و مدهوش رویا

در خوابی عمیق فرو رفتیم...

حنجره ی پر فریاد من از بغض خفه شده

و ناتوان است

من میخواهم اندوه زمان را٬ در تلخی تاریخ ترکیب کنم

و از معجون سُکر آور آن بنوشم

و از تلخی اندوه سر مست شوم

و از خواب مدهوش

مست و مدهوش

آه که بر ما چه گذشت...

 

ساختم من...

شانه ام٬

کاشانه ام٬

خانه ام  کو ؟

این دل دیوانه ام کو؟

مستی شاهانه ام کو؟

درد من شد

حرف من شد

خفته در بند بند من شد

آه من شد

یار من شد

تا ابد در جان من شد

قلب من برد

عمر من برد

آرام و آسایشم برد

از ازل در کار من شد

ماه من شد

شام من شد

آفتاب بامداد من شد

نور من گشت

شور من گشت

نغمه ی تنبور من گشت

کور گشتم

دور گشتم

من ز خود مهجور گشتم

راه من شد

پای من شد

چشمه ی افکار من شد

جوی گشتم

رود گشتم

در پی معشوق گشتم

مست گشتم

پست گشتم

اندکی در خود نشستم

در درون خود شکستم

نور دیدم

در دلم محصور دیدم

یار یافتم

آن مه عیار یافتم

در دلم آشکار یافتم

من به من آرام باختم

بر خودم چون باد تاختم

من را بر دار ساختم

تیغ عشق بر من آختم

من به خویشتن باختم

من ز خویشتن یاختم

باختم من

یاختم من

تا ز نو ساختم من

 

بر ما چه گذشت...

باز آ

 نا شکیبا از کنارم میگریزی

تا خود را

درون چاه تهوع آور جهلِ ذهن مفلوک تاریخِ زخم خوررده ای

که بوی تعفنش،

مشامم را پر کرده

بیندازی...

 و من چو شاهین شکیبایی در پی ات

چرخ زنان

تو را از مردار می هراسانم

با چنگ هایم چنگت میزنم

و تو خرامان ز من میگریزی...

 گمان کز کفتاری در پهنای سپهر...

یا کرکسی بر بلندای مهر...

 و تیزی چشمان من در اوج

تاریکی چاه را میدید...

 بی آنکه بدانی

من!

تو را می جویم

نه تنِ سردت را...

ذهن شقایق ها

به افکارم سر زده ام

تلی پوچ است...

مشتی مبهم...!

انبار تمناهاست...

که در آن دردها و بُهت ها گره ی کور خورده اند

من میان این همه گنگ گم شده ام

گرفتارم....

گرفتار ذهن خود

و هنگامی که از روزنه ی عقل به بیرون مینگرم

قلبم اِرور میدهد

از ادامه وا می ماند

میخواهد بشکند٬

وقتی...

شقایقها میمیرند

و ذهنشان به زنجیر کشیده میشود

و یادشان را پاک میکنند

و جای آن سیمهای خاردار میکشند

خرافه ها را که روی خون آبه ها سُر میخورند

با کلام زیبا به تصویر میکشند

و انسانیت را در میان پرده بی هویتی به نمایش میگذارند...

 وقتی شقایق ها نباشند

زندگی فقط معنای نفس کشیدن میدهد

خرافه جای اندیشه را میگیرد

بی آنکه بدانیم

سیم های خاردار را گلستان میبینیم

بیماریم و سلامت ها را بیمار میبینیم

و از ترس مُسری بودن٬ آنها را قرنطینه میکنیم

من از روزنه ی عقلم به بیرون مینگرم

انسانیت را میبینم که اُفول میکند

دم نمیزنم

لب ورمیچینم

و درون سکوت خود حبس میشوم

به گوشه ی ذهن خودم کز میکنم

گرفتارم

گرفتار ذهن خود

و گره های درون ذهنم دم به دم کورتر میشوند

و میان این همه گنگ گم میشوم

نکند که من بیمارم...!!!

نکند که روزنه عقلم را کور کنند...!!!

گِل بگیرنش...

باید کاری انجام داد

من به این می اندیشم

ذهن من تاب ندارد

نمیخواهد بشکند

باید در سکوت حرفی زد

باید روزنه ی عقل ها را باز نمود

شاید شقایق ها را بتوان یاد کرد...

بر ما چه گذشت؟!

از مقابل فروشگاهی رد میشدم که عقابی رو سر درش گذاشته بود همه هم دورش جمع بودن و عقاب فقط نگاهشون میکرد و دست به دست میشد...

عقاب بود ولی پرواز نمیکرد،اوج نمیگرفت،شکار نمیکرد،فقط از شانه ای به شانه ی دیگری می نشست و از دست صاحبش غذا میخورد، اما عقاب بود و نبود، شکل عقاب بود ولی ذات و ماهیت عقابُ نداشت ، شاید قناری بود...! اما عقاب نبود، درست مثلِِ ما که شکل انسانیم ولی ماهیت و انسانیتمونُ به فراموشی سپردیم...

 بر ما چه گذشت؟! نمیدانم...!

عمق سکوت

اینجا چقدر سرد است

بوی تهوع از در و دیوارش می بارد

و در عمق سکوت سرسام آورش

صدای خش خش دندان موشی

موذیانه در دالان تاریک و مخوف می پیچد

که سخت می آزارد مرا...

سوز و سرما

از سو سوی شمعی که در دست من است٬

کم کَمَک می کاهد

نقطه ای در این تاریکی و ظلمت

که آن هم رو به تاریکی رفت...

استخوان هایم از فرط سرما مور مور میشود

و پوستم ترک میخورد

خس خس نفسی مرا مجذوب می کرد

سرد بود

تنی بی جان

که امید آخرش بود برای زندگی

برق چشمانش دگر خاموش بود

آهی کشید...

پلکی زد و به تمسخر خندید...

"آخر قصه ی ما..."

آخرین جمله ای بود که گفت

صدای خس خس دگر قطع شد

و فقط وز وز سرما بود و سوز

و صدای موذیانه ی خش خش دندان موشی

همه جا تاریک است

و همین سخت می آزارد مرا