...
و تصادفیست به موازات عمرم
که هرگز به هم نمیرسد
در من سکوتیست سنگین
که فریادش درونم را کر می کند
و سخنیست سبک
به لطافت یک لبخند
پشت تمامِ تمام هایم
در من هیچی پنهانست
پراز رازهای خاموش
و اشک های لرزان
و شادی های کوچک غمگینی
که در لحظه
روی صحنه خیالم پاتیناژ میکنند
در من تناقضیست از من بزرگ تر
در میان افکار پریشان حال
وچشمانی که به حقیقت زل زده است
و واقعیت ها را میبیند
و به سادگی های کوچک روزمره ای لبخند میزند
که سالهاست زیر گرد و خاک ها
از چشم ها دور مانده اند
در من تناقضیست به تناسب تقارن هایم
که میگریاند خنده هایم را
ومی فریادد سکوتم را
و می کاهد فزونم را
من همه ام را
در صفحه ای خالی
و با چشمانی یک رنگ
به رنگ تمام سیاهی ها
ولبخندی تمام نشدی
به تصویر کشیده ام
و میخندم تمام حقیقتم را
با واقعیتی که اشک از چشمانش جاریست
و خونی که در رگ هایم منجمد میشود
و حکایتی که مثل روز روشن است
و انکاری که تمام نشدنیست
در من تناقضیست به اندازه انکار و قبول
هست و نیست
سفید و سیاه
مرگ و زیست
و اشک و لبخندهایی که
دست به دست هم می رقصند
دوستان گرامی با هم به سوی بهتر شدن پیش بریم...