X
تبلیغات
جاده ی زندگی
بر ما چه گذشت...!

پاکی واژه ایست که بر دوشمان سنگینی میکند

ذات ما پر از نجاست است

وما انکار میکنیم

خودمان را

ذاتمان را

و فقط ادعا میکنیم پاکیم

آنقدر خون را استشمام میکنیم

تا ردش را میابیم

و با اشتیاق در آن شیرجه میزنیم

کدام پاکی...؟

کدام روز...؟

کدام بزرگداشت...؟

بوی تعفن تماممان را فراگرفته

ما فرای همه جاندارانیم

آنقدر که به خودمان رحم نمیکنیم

چه رسد به سایر

ما هستیم تا خون بریزیم

تا به نجاست بکشیم

تا به کثافت بکشیم

تا هر چه که بود و هست نابود کنیم

و  مفتخرانه بر بالینش قَهقَه پیروزی سر بدهیم

چه پاکی ای...!

دیر بازیست

همه واژه ها معنایشان را باختند...

حتا انسانیت...


بر ما چه گذشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اردیبهشت1393ساعت 12:26  توسط پریسا  | 

میشه تو شعرات گم شدُ به سرزمین های ناشناخته سفر کرد...

جایی که بوی قهوه با سیگار کوبایی می آمیزد و مست میشوم ، مستِ عطرِ شعرت...

و میخواهم همانجا میان آن هوا محو شوم...

میان دردها و عشق ...

میان دو گیراگیر زندگی...

میان واژه های شناخته شده و ناشناخته ام...

هنگامی که میان اشعارت پرواز میکنم میخواهم عاشق باشم...

میخواهم دیوانه وار دوست بدارم...

بدون آنکه که منطقش را بسنجم...

همانگونه شیرین با تلخیِ ملایمی که مخصوص کافه ی توست...

میان عطرِ کافه گلاسه های ویژه ات...

وقتی همگام با عشق و دیوانگی ها، دردها را میشماری...

و باز از عشق میگویی تا در دردها ته نشین نشویم و در خود بکنجی نشکنیم... شاید...

عشق واژه ی ناشناخته ایی بود میان موج های شعرت که وجودم را دگرگون میکرد...

و من جز در کتاب های خاک گرفته ی کهن،واژه ی عشق را نیافتم...

و از همان دوران به بعد به تلخی تاریخ عادت کردم و از همان زمان بود که دیگر شکر در چای نریختم و قهوه را تلخ نوشیدم...

و عشق واژه ی اساطیری ای بود که برایم معنا پیدا نمیکرد

و هنوز هم در باورم نمیگنجد...

ولی میان عطرِ شعرهای تو میخواهم با هر دردی دیوانه وار عاشق شوم...

+ نوشته شده در  جمعه 22 فروردین1393ساعت 23:24  توسط پریسا  | 

حقوق بشر واژه ی خنده داریست...

و همچنین پست ها وکامنت های ما...

و همدردی هایمان وقتی دردی را حس نمیکنیم

ما گوشت یکدگر را دریدیم

و به استخوان هم میرسیم...

و برای به گند کشیدن یکدیگر از هیچ چیز کوتاهی نمیکنیم

ما برای آباد کردن دنیای خودمان دنیا را ویران کردیم

ولی باز هم به آبادی نرسیدیم

ما کوتاه آمدیم

لبخند زدیم

و بی تفاوت تر از سنگ ریزه های خیابان گذشتیم

و فقط به خود بالیدیم

و به هر چه نداشتیم افتخار کردیم

و به دوش کشیدیم

تا جایی که زیر بار معنای انسانیت خم شدیم

و انسانیت معنای تازه ای گرفت

درست هم معنای مرام ما انسان ها قبل از تکاملمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 فروردین1393ساعت 11:56  توسط پریسا  | 

باز هم بهار

آن هم بهاری که سالهاست زمستانیست

هر روزمان دیروز است

و نو روز توهمیست برای رهایی از این شکیباییِ مضحک

دگر عمو نوروزی نیست

عمو نوروز خمیده شد

و در زمستان بسیار دوری جا ماند

و حاجی فیروز رویش را سیاه نکرد،

تا برای خندان لبان این دیار،

از ته دل،

ترانه های شادی بخواند...

سالهاست که رو سیاهست

و از سر ناچاری،

با دایره زنگی اش همان سرودها را

با چشمانی پر بغض و غروری شکسته

که میان صدای لرزان مغمومش پنهان میکند،

برای سیر کردن شکم،

از منتهای بیچارگی میخواند...

و سال هاست که سرود حاجی فیروز لبخندی بر لب نمینشاند

سال هاست که عطر گل های بهار در فضا نمیپیچد

وفقط دلهره و نگرانی بر چهره ها نقش بسته

دیر بازیست که روزها نو نمیشوند

و ما میان دیروز و فردا مانده ایم

نوروزمان دیروز شد

و دیروزمان هر روز...


بر ما چه گذشت...

+ نوشته شده در  جمعه 1 فروردین1393ساعت 12:21  توسط پریسا  | 

گاه چه غریبانه مینویسم

چه سخت سخن میگویم

چه نفس زنان، نفس میکشم

گاهی از اینی که هستم جنازه ترم

دلم حتا هیچ هم نمیخواهد

فقط جایی باشد که همیشه نباشد

فقط جایی که هیچ هم هیچ نباشد

نمیدانم کجاست

فقط میدانم

همه اش هیچ هم نیست

فقط همان

و بعد نفس راحت نکشیدن

و تمام

خطی مستقیم وصاف

که نمیدانم به سوی کجاست...

نمیدانم کجا

فقط میدانم

همه اش هیچ هم نیست...

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1392ساعت 16:34  توسط پریسا  | 

  روز جهانیِ زن

از کجای این تاریخ؟از کدامین مرام شروع شد...؟!از چه دورانی؟!

من هم آدم بودم از  چه دورانی هوا گشتم؟!که تو توانستی مرا بیالایی؟!

با رفتارت... با حرف هایت...

و سال هاست که مرا حبس کردی میان بازوان به خیال خودت توانمندت...

جایی که همه اش دیوار است...

و بعد از حبس من جهان را حبس  کردی... و تاریخ را رقم زدی...

و از آن به بعد تاریخ درس عبرت شد...

وهیچ گاه نفهمیدی که قبل از مرد یا زن بودن آدم هستی...

و آدمی را آدمیت لازم است

آدمیتت را غلاف کردی در مردانگیت...

و از آن  لحظه تو فقط  مرررررررررررد بودی...

نه آدم بودی و نه هیچ جاندار دگری...

فقط مررررررررررد

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1392ساعت 20:49  توسط پریسا  | 

جرم من سنگین است

آن قدر که درون دنیا

تا ابد حبس شده ام

هر دم تا دم مرگ مرا میبرند

به خیال اینکه

برده ی افکار شوم کرم زده یشان  شوم

هیس.....

سکوت

دم بر نمی زنم

تازیانم میزنند

حرفهاشان سخت سهمگین است

و تن نازک من سخت تر است

چه گمان پوچی

تن من بشکند...

من درون سرد سکوت

من میان این همه خاموشی

در درونم نوریست

از آفتاب روشن تر

ذهن من ریشه دوانده

اوج ها مال من است

تو بمان باگمان پوچت

جایگاه من سخت بالاتر است

من میخندم

فریاد میکنم

می رقصم

همه اش زیبا است

تو مرا محکوم کن

تو مسخ شده ای

تو مرا محکوم کن

به جرم مسخ شدنت

و من همچنان زیبا خواهم ماند

تازیانم زن

من زنم

زیبایم

زایندم

زندگی معنایش از من جاریست

زندگی زاده ی من

زندگی را من به دنیا آوردم

تو مرا تا ابد در دنیا محبوس کن

دنیا در درون من حبس است

چونان که تو در زیبایی من

من زیبایم

حتی اگر جسمم را به بند کشی

من در بند هم زیبایم

زیبایی من انتها ندارد

با افکارم اوج میگیرد

ذهن زیبای من

منشا تمام زیبایی هایم را

به بند کش

زور تو به زیبایی زور افکارم نیست

زیبایی ذهن من تنومند تر از جبر تو است

ذهن زیبای من، تو را مسخ میکند

و تو بی آنکه بدانی

اسیر شده ای،

مرا محبوس میکنی

من زنم

با جرمی که تو برایم ساختی

جرم من زیباییست

آنگاه که زیبای ام

از ذهنم بر بند بند وجودم نفوذ میکند

به جرم زیبایی

تو مرا محکوم کن

تازیانه بزن با حرفهایت

تن نازک من سخت تر است

تو به گمان پوچت

مرا به بند کش

زیبایی من

بی انتهاست

من زنم

زیبابم...

 

روز جهانی زن چه هدفی رو تا به اینجا دنبال کرده؟!!!

نمیدونم ولی من که تغییری نمیبینم

دست کم در افکار اونایی که هی این روزُ تبریک میگن...

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1392ساعت 23:59  توسط پریسا  | 

دیربازیست که دگر در درون خودم هم خفه شده ام

چه آرامش دلخراشی...

دیربازیست که سکوت عصیانگری در درون وحشی ام کمین کرده

مرافرو می بلعد

دوباره تنهایم

چه تنهایی سرسام آوری

اینجا میان این همه دم و بازدم

میان این همه تنفس

زندگی بیگانه مانده

و هنوز نفس می کشیم

انگار که جهان ته مانده ایست برای ساکنان این کره ی خاکی

و زندگی معنایش را به حقایقش باخته

دیر بازیست که همه مان از خویش محروم مانده ایم

فقط کوریم

گُنگیم

نمیدانیم

و بی خردانه تسلیم میشویم

دلم هوای تازه ی انسانیت می خواهد

میان دشت سر سبز رفاقت

که زلال چشمه ی صداقت میان مردمک چشمانمان جاری باشد...


بر ما چه گذشت...

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1392ساعت 10:8  توسط پریسا  | 

حس خلوت و تنهایی

حس درون قفس بودن

دل فسرده، بُهت زده مغموم

توی چاه ماتم بودن

خسته از کنون و از آتی

در پی گذشته خم بودن

در درون قاب مشوش ذهن

بی خود و بی جهت کم بودن

شکل یک آشفته ای بی تاب

که دست و پا میزند در مرداب

شکل یک ماهی در قلاب

که تقلا میکند در آب

یاد آزادی و بوی دریا

یاد لحظه های  پرغوغا

یاد باران و یاد بوران

یاد رعد و یاد طغیان

دل میسپارد بر بخت

جان میدهد هر دم سخت

جان میکند در آب آسان

غرق میشود در دروغ بی پایان

غوطه ور در حقیقت آشکاری

شکل طوطی سخن گویی که

نطقش کورشد ز بیداری

شکل شاهین بلند پروازی

که آمالش شکست ز بی بالی

روی خاک فتاده، تن خسته

در میان سایه های بیزاری

دل میسپارد دوباره و باز

بر کویری تشنه در خشکسالی


بر ما چه گذشت...

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1392ساعت 2:48  توسط پریسا  | 

گاه می اندیشم که فایده ندارد...

دگر فایده ای نیست...

هیچ چیز معقول نیست

و دنیا به مسخرگی پیش می رود!

 زندگی را به سخره بگیر...

به سخره بگیرش

مسخ شو...

عقل چیست؟!

آن هم به سخره بگیر

دگر فایده ای نیست

و هیچ نمی ارزد

مسخ شو

به مغزت لگد بزن

لگد بزن به هر چه هست

به هرچه نیست لگد بزن

مسخ شو

که هیچ نمی ارزد

مسخ شو اَر بزن

مسخ شو دهان ببند

مسخ شو پس بزن

به سخره گرفته شده ای

به سینه زن به سر بزن

مسخ شو...

به هر چه هست تِر بزن

عروج کن از خودت

به هر چه هست خط بزن

نفس نکش قدم بزن

مسخ شو لگد بزن

در این بازی مسخره

هرزه وار جِر بزن

مسخ شو لگد بزن

سکوت کن دهان ببند

کور شو لگد بزن...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1392ساعت 15:2  توسط پریسا  | 

من درون خود شکستم آرام و تو دیدی

تو صدای این شکستن را میشنیدی...

من به باد چنگ می زدم هر دم

تو صدای وزش سوز باد را میشنیدی

من میان این سیاهی مردم

تو میان این سیاهی مردی...

من برایت از پرواز می گفتم

و تو بال های شکسته را میشمردی

و من اشک های تو را می چیدم

و تو اشک های مرا می چیدی

من شکستن تو را می دیدم

و تو از درد به خود میپیچیدی

من میان غم هایت رقصیدم

و تو به دردهایم خندیدی

من میان خنده ات ذوب شدم

و تو میان رقص من باریدی

و من آشفته به خوابت دیدم

وتو آشفته به خوابم دیدی

و من میان چشم تو محو شدم

و تو میان هجم من محو شدی

و من به دردهایت آمیختم

و تو به دردهامان آمیختی

و به هم آلوده شدیم،دردآلود

من به توگفتم ما،تو به من ماگفتی

بر ما چه گذشت...


برچسب‌ها: برای تو که سپنتایی
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1392ساعت 0:45  توسط پریسا  | 

چه غم بزرگیست درد زمان

و چه درد سنگینیست غم دوران

وچه سخت است بر دوش کشیدن این بار محنت

پشت آدمی تاب نمی آورد...

پشت ... را نمیدانم...!!!

پشت آدمی میشکند

و باقی را

چون عصا

دولا دولا راه میرود

تکیه ای میشود خمیده پشت

پیر میشود

فرتوت و همیشه خسته

چه تکیه ایست عصا...!

در کارش مانده ام

و در کار آدمی نیز هم...

 

بر ما چه گذشت...

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1392ساعت 20:33  توسط پریسا  | 


چه حسّ غریبیست...

نه!

نچندان غریب...!

آنقدر میان دردها و غم هایم غرق شده ام،

که نمیدانم دلفسردگی و افسوسم برای چیست؟!

و چه سخت است وقتی

در برابر پرسش" دردت چیست؟ "

سکوت میکنی...!

و نمیدانی که چه بگویی؟

از کدام درد بگویی؟

خوشی ها دل آدم را نمیزنند...!

آدم از دردهای بی سر و ته دل زده میشود...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1392ساعت 11:31  توسط پریسا  | 


کدام را میخواهی؟

سیاه یا سفید؟

روز یا شب؟

مرد یا زن؟

آزادی یا دربند؟

مطلق یا نسبی؟

کدام؟

به کدام سو میروی؟

چه سوال مسخره ای!

چه فرقی میکند وقتی در مغزت حفره ایست که هر روز بزرگتر میشود

و تومور بدخیمی سر تا سر وجودت را میگیرد

خوره به جانت افتاده

هر سویی که باشی فرقی نمیکند

درمانی نیست

فاجعه رخ داده

آبی که ریخت،ریخته است...

اشکی که چکید،چکیده است...

متاسفم کاری از دست کسی بر نمی آید، فقط امید داشته باشید

امید!!!

به همین سادگی

به همین مسخرگی

یک لایه ی نازک بیشتر از مغزت نمانده...

امید داشته باش!

امیدت را از دست مده...

ایمان بیاور!!!

به مسخرگیِ زندگی

بخند

به مسخرگیِ دنیا

در ورای تاریکی به امید هاله ی نوری باش

کوری چشمانت را به امید روشن کن

نگران چه هستی؟

هستی!!!

نهایت مغزت متلاشی میشود

امید داشته باش

ایمان بیاور

به همین مسخرگی...!

چه فرقی میکند

در منتهای بی نهایت هیچی نمی ارزد...

 

 بر ما چه گذشت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1392ساعت 2:15  توسط پریسا  | 

باید به مسخره گرفت

دنیا مسخره تر از این حرفاست که مینماید

رنجه هایش هم مسخره است

زخم هایش مسخره است

دردهایش مسخره است

و در این مسخرگی

فقط غمی در دلت مینشیند که تو را مسخ میکند

به پوچی میرسی

تهی از همه چی

فقط آه و دمی که بفهمند زنده ای

چهره ی خندان مسخره ای که ملالی نیست

به همین مسخرگی

و ناگهان فَرای فَنا به کُما میروی

پوچی عمیق

انتهای هیچ...

آغاز بی انتها...

انتهای بی ابتدا...

و فقط آرزوی دم آخری را میکشی

که برایت رویا شده...



برچسب‌ها: بر ما چه گذشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1392ساعت 16:17  توسط پریسا  | 

نمیدانم دگر زنده ماندنم برای چیست!

بیهوده زیستن را چه حاصل!

بیهوده کوشیدن را چه فایده!

بیهوده سخن گفتن را چه عاید!

وقتی همه چیز بی خود است

و در سکوت غریدن از صدای اگزوز و بوق ماشین بی خودتر

همه چیز گندیده شده

همه چیز بوی تعفن می دهد

همه چیز را به گند کشیدیم

حتا انسان!

همه چیز آلوده شده

همه چیز را آلوده کردیم

حتا هوا!

زندگی کردن بماند...

دیگر نفس هم نمیتوان کشید

باران هم اسید میبارد

ابرها هم وارونه شده اند

دریاچه ی نمکین هم خشک شده

نمک می پراکند

زاینده رود میمیرد

جنگبل ها بیابان میشوند

فصل ها جابه جا

دگر یاس هم گل نمیدهد

خزر هم سر ناسازگاری گذاشته

خلیج هم دیگر فارس نیست،زبانمان را نمیفهمد

ماهی ها هم خسته شده اند

دگر زیستن برای چیست!

گاهی حسرت لحظه ای عدم را دارم

آه نیستی تو را میطلبم...


برچسب‌ها: بر ما چه گذشت
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1392ساعت 17:34  توسط پریسا  | 

در کودکی ام همیشه روی تخته سیاه مدرسه بدها در اقلیت بودند ولی بزرگتر که شدم دریافتم که روی تخته سیاه روزگار همیشه خوب ها در اقلیت اند و بدها حق به جانب اسم خوب ها را در ردیف قانون شکنان مینویسند و برایشان جریمه تعیین میکنند...


برچسب‌ها: بر ما چه گذشت
+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1392ساعت 23:27  توسط پریسا  | 

ندایم کو؟

ترانه ی دردهایم کو؟

فریاد سکوتم کو؟

نفیر باد در شبهایم کو؟

آوای بر دارم کو؟

قلم به دستم

مهر سکوت بر لبانم

بغضی  در گلویم

و هزاران حرف در چشمانم

قلم شکست

 و تکه هایش

زخمی عمیق بر وجودم جا گذاشت

که هر روز بیشتر سر وا میکند

زخمهایم در وجودم نفوذ کرده

 زخمهایم عفونت کرده

و بر تمام تنم سرایت میکند

زخمهایم طغیان کردند

باران حرفهایم ازچشمانم میچکد

تابم نیست

باید در سکوت حرفی زد

قلمم با باتوم خورد شد

و غرورم له شد

اما

خون در رگهای من هنوز جاریست

قلمم بغضم را شکست

شعرهامان سرخ ُ

حرفهامان ذاتا ممنوع

دور لبهامان خطی قرمز

سرهامان سبز

قلم هامان سرخ

زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد

بی تابم

قلمم کو؟

بادا باد...

 

بر ما چه گذشت...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 15:55  توسط پریسا  | 

کس چه دانست چه سازی میزند دنیا

دیدگانم سخت بارانیست

و پر از غم شده ام

در میان این همه تاریکی

سوسوی نور امیدم

چراغ راه من است

و حُرم گرمایش

در این تاریکی مطلق

در این سرمای محض

گرما بخش وجود بی جان من است

خون در رگهایم

یخ زده

دیواره ی قلبم

از مسمومیت زمان

ترک برداشته

و دارد میترکد

قلب من تاب ماندن ندارد

و درون سینه ام نمیگنجد

دل من تنگ شده

حجم آن را رسوبات دوران پر کرده

تن من

در خفگان این تاریکی شوم پوسید

و ذهن من به اساطیر پیوست

و پر از پرسش شد

و در اندوه زمان گم گشت

ذهن مبهوت و پر تلاطم من را

علامت سؤال بزرگی فراگرفته

که در میان تعجبهای من پنهان شده

من تعجب میکنم وقتی

کودکی ناتوان کودکی اش را بر سر چهارراه میگذراند

وقتی دستی بلند میشود تا محکم بر هیبت دیگری بنشیند

وقتی شیشه ی غرور هم نوعمان را خورد میکنیم

و مغرورانه میخندیم

وقتی آدمی! خون میریزد

وقتی با لذت به لحظه ی جان دادن یک انسان نگاه میکنیم

و تفریح میکنیم!!!

و با شادی هورررررا میکشیم

من تعجب میکنم وقتی میبینم

که اختیار و ماهیت انسان ها را به جبر میگیریم

و برده وار

چگونه زیستن را برایشان دیکته میکنیم

بنویس...

نقطه سر خط .

من تعجب میکنم وقتی...

وقتی...

وقتی...

و در شگفتم که چرا به این عجایب هزارگانه نمیاندیشیم...!

و در تلاطم تعجب هایم و این همه پرسش های بی پاسخ

مبهوت مانده ام...

که چگونه ما آدم ها!!!

در میان این همه بوهای تند که مشام را می آزارد

چو سگ مقاومیم

و از روی غریزه زندگی میکنیم...؟!!!

و مدهوش رویا

در خوابی عمیق فرو رفتیم...

حنجره ی پر فریاد من از بغض خفه شده

و ناتوان است

من میخواهم اندوه زمان را٬ در تلخی تاریخ ترکیب کنم

و از معجون سُکر آور آن بنوشم

و از تلخی اندوه سر مست شوم

و از خواب مدهوش

مست و مدهوش

آه که بر ما چه گذشت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1391ساعت 17:22  توسط پریسا  | 

شانه ام٬

کاشانه ام٬

خانه ام  کو ؟

این دل دیوانه ام کو؟

مستی شاهانه ام کو؟

درد من شد

حرف من شد

خفته در بند بند من شد

آه من شد

یار من شد

تا ابد در جان من شد

قلب من برد

عمر من برد

آرام و آسایشم برد

از ازل در کار من شد

ماه من شد

شام من شد

آفتاب بامداد من شد

نور من گشت

شور من گشت

نغمه ی تنبور من گشت

کور گشتم

دور گشتم

من ز خود مهجور گشتم

راه من شد

پای من شد

چشمه ی افکار من شد

جوی گشتم

رود گشتم

در پی معشوق گشتم

مست گشتم

پست گشتم

اندکی در خود نشستم

در درون خود شکستم

نور دیدم

در دلم محصور دیدم

یار یافتم

آن مه عیار یافتم

در دلم آشکار یافتم

من به من آرام باختم

بر خودم چون باد تاختم

من را بر دار ساختم

تیغ عشق بر من آختم

من به خویشتن باختم

من ز خویشتن یاختم

باختم من

یاختم من

تا ز نو ساختم من

 

بر ما چه گذشت...

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 3:54  توسط پریسا  | 

 نا شکیبا از کنارم میگریزی

تا خود را

درون چاه تهوع آور جهلِ ذهن مفلوک تاریخِ زخم خوررده ای

که بوی تعفنش،

مشامم را پر کرده

بیندازی...

 و من چو شاهین شکیبایی در پی ات

چرخ زنان

تو را از مردار می هراسانم

با چنگ هایم چنگت میزنم

و تو خرامان ز من میگریزی...

 گمان کز کفتاری در پهنای سپهر...

یا کرکسی بر بلندای مهر...

 و تیزی چشمان من در اوج

تاریکی چاه را میدید...

 بی آنکه بدانی

من!

تو را می جویم

نه تنِ سردت را...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 14:29  توسط پریسا  | 

به افکارم سر زده ام

تلی پوچ است...

مشتی مبهم...!

انبار تمناهاست...

که در آن دردها و بُهت ها گره ی کور خورده اند

من میان این همه گنگ گم شده ام

گرفتارم....

گرفتار ذهن خود

و هنگامی که از روزنه ی عقل به بیرون مینگرم

قلبم اِرور میدهد

از ادامه وا می ماند

میخواهد بشکند٬

وقتی...

شقایقها میمیرند

و ذهنشان به زنجیر کشیده میشود

و یادشان را پاک میکنند

و جای آن سیمهای خاردار میکشند

خرافه ها را که روی خون آبه ها سُر میخورند

با کلام زیبا به تصویر میکشند

و انسانیت را در میان پرده بی هویتی به نمایش میگذارند...

 وقتی شقایق ها نباشند

زندگی فقط معنای نفس کشیدن میدهد

خرافه جای اندیشه را میگیرد

بی آنکه بدانیم

سیم های خاردار را گلستان میبینیم

بیماریم و سلامت ها را بیمار میبینیم

و از ترس مُسری بودن٬ آنها را قرنطینه میکنیم

من از روزنه ی عقلم به بیرون مینگرم

انسانیت را میبینم که اُفول میکند

دم نمیزنم

لب ورمیچینم

و درون سکوت خود حبس میشوم

به گوشه ی ذهن خودم کز میکنم

گرفتارم

گرفتار ذهن خود

و گره های درون ذهنم دم به دم کورتر میشوند

و میان این همه گنگ گم میشوم

نکند که من بیمارم...!!!

نکند که روزنه عقلم را کور کنند...!!!

گِل بگیرنش...

باید کاری انجام داد

من به این می اندیشم

ذهن من تاب ندارد

نمیخواهد بشکند

باید در سکوت حرفی زد

باید روزنه ی عقل ها را باز نمود

شاید شقایق ها را بتوان یاد کرد...

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 16:39  توسط پریسا  | 

از مقابل فروشگاهی رد میشدم که عقابی رو سر درش گذاشته بود همه هم دورش جمع بودن و عقاب فقط نگاهشون میکرد و دست به دست میشد...

عقاب بود ولی پرواز نمیکرد،اوج نمیگرفت،شکار نمیکرد،فقط از شانه ای به شانه ی دیگری می نشست و از دست صاحبش غذا میخورد، اما عقاب بود و نبود، شکل عقاب بود ولی ذات و ماهیت عقابُ نداشت ، شاید قناری بود...! اما عقاب نبود، درست مثلِِ ما که شکل انسانیم ولی ماهیت و انسانیتمونُ به فراموشی سپردیم...

 بر ما چه گذشت؟! نمیدانم...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 22:59  توسط پریسا  | 

اینجا چقدر سرد است

بوی تهوع از در و دیوارش می بارد

و در عمق سکوت سرسام آورش

صدای خش خش دندان موشی

موذیانه در دالان تاریک و مخوف می پیچد

که سخت می آزارد مرا...

سوز و سرما

از سو سوی شمعی که در دست من است٬

کم کَمَک می کاهد

نقطه ای در این تاریکی و ظلمت

که آن هم رو به تاریکی رفت...

استخوان هایم از فرط سرما مور مور میشود

و پوستم ترک میخورد

خس خس نفسی مرا مجذوب می کرد

سرد بود

تنی بی جان

که امید آخرش بود برای زندگی

برق چشمانش دگر خاموش بود

آهی کشید...

پلکی زد و به تمسخر خندید...

"آخر قصه ی ما..."

آخرین جمله ای بود که گفت

صدای خس خس دگر قطع شد

و فقط وز وز سرما بود و سوز

و صدای موذیانه ی خش خش دندان موشی

همه جا تاریک است

و همین سخت می آزارد مرا

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1390ساعت 15:36  توسط پریسا  | 

امشب آسمان مال من است...

برف٬

سپیدی زمین٬

مه دوران٬

سردی زمان٬

مال من است...

آسمان هم درد من است...

دلمان از غم مست٬

و من از مستی و یکدلی چرخ و زمان سرمست ترم...

دردهامان درد است

سینه هامان سرد است

و صداهامان پر بغض

حُرمی از حجم سپید

زمین دلسوخته را پوشاند

جَو کُرکین شده است!

نکند پنبه ی قلب آسمان را زده اند؟!

دل من تنگ شده٬

و خون جاری در رگهایش یخ زده است...

منجمد گشته...

دل من میخواهد...

به میان حجم سپید زمین بروم...

و تن دلسوخته ام٬

با زمین دلسوخته٬

یک دست شود...

محو شود...

وای...!

چه دلگیریه نشاط آور و گُنگیست وقتی٬

یک رنگ است آسمان با دل تو...

آسمان با دل پر درد من یکسان شده است

آسمان شکله دل انسان شده است

او هم بر دل پردرد و یخ زده ی ماها می بارد

او هم دل رنج دیده و ویران شده ی انسان ها را میشناسد

او هم دانست که

بر ما چه گذشت...

(اولین برف و سرمای پاییزه زمستانیه ۹۰)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 1:11  توسط پریسا  | 

میخواهم مرور کنم

تک تک افکارم را با تو...

میخواهم صدایی بشنوم٬ مملؤ از دردهای مشترک...

میخواهم سنگینیه این درد را به تنهایی روی دوشم احساس نکنم

میخواهم کمی سبکتر شوم...

هم صدایی٬

هم دردی٬

هم حسی٬

هم فکری٬

همراهی میخواهم...

میخواهم با تو فریاد زنم شاید٬

صدایم شنیده شود...

صدای من به تنهایی دگر آن طنین پر آهنگ را ندارد...

صدای من دارد کم کم رو به خاموش میرود...

میخواهم هم صدایم باشی...

بیا با هم فریاد بزنیم٬

با هم ببینیم٬

با هم بیاندیشیم...

بیا تا بلندتر فریاد بزنیم...

صدای من به تنهایی به گوش نمیرسد...

صدای من در درونم منعکس شده٬

و باز خورد صوتی اش به دیواره ی وجودم٬

تنم را میلرزاند...

و سخت مرا می آزارد...

بیا هم صدا شویم...

و پس لرزه های فریادهایمان را٬

چو آتشفشان خروشانی٬ فوران کنیم

بیا هم صدایم شو...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1390ساعت 20:29  توسط پریسا  | 

انسانی یا مجسمه ی انسان؟!

بیا حرف بزنیم حرفهامان خودمانیست...

ما همه اعضای یک پیکریم٬

بیا من و تو را جمع ببندیم!

آوای ما خوشتر است...

ما یک بخش بیشتر ندارد...!

بیا یک بخش شویم...

بیا با هم معنای انسان شویم٬ یکسان شویم...

بیا کمی خودمانی تر حرف بزنیم...

بیا برای یک بار هم که شده خودمان باشیم٬

با خودمان رو راست باشیم...

بیا روح خود را صیغل دهیم٬عاری کنیم...!

حقیقت خویش را جاری کنیم...

بگو٬ راست بگو

ما انسانیم یا فقط مُهر انسان را به دوش میکشیم؟

و انسانیت زیر پاهامان متلاشی میشود؟

مشامم پر است از دروغ٬ از ریا ٬از فریب٬ از خیانت٬ از کثافت...

بیا با همدیگر ناجی انسانیت٬ از گندزار تهوع آور جهل باشیم

بیا با هم ذهنمان را آزادانه آغاز کنیم...

ذهن های محصورمان را باز کنیم...

در این هبوط یخ و ظلمت٬

به سوی فردای بهتر پرواز کنیم...

بیا روح خود را صیغل دهیم٬عاری کنیم...

حقیقت خویش را جاری کنیم...

واژه ی زندگی را جور دیگر بازی کنیم...

 بیا انسانیت را واکاوی کنیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1390ساعت 0:36  توسط پریسا  | 

کوروش بزرگ ای نماد انسانیت بیدار شو زیرا که ما همگی خوابیم......

چه روزگاریست...!

روزگاری مردی دنیا رو با اقتدار و انسانیت و بزرگی و با عشق و ذهن آزاد و روشن به نام پاک آریایی و اندیشه و گفتار و کردار نیک آزین میکنه٬ ایرانو جهان٬ و جهانو آریایی میکنه و منشوری گردآوری میکنه و به اجرا در میاره که جهان امروز با این همه امکانات٬ هنوز نتونستن مثله اونو تدوین کنن٬ چه برسه به اجرا درآوردنش...!

و امروز ما فرزندانه همون انسانیم و بوی گند و تهوع آورمون جهانو آزین کرده و تونستیم با پندار و گفتار و کردار کثیف خودمون دنیا رو به نام پاک آریایی تزیین کنیم و آشفته وار و بی هویت به درستی خودمون اصرار کنیم تبریک میگم٬ ما تونستیم با رفتارمون از انسان بودن خودمون انصراف بدیم...!

کوروش ای انسان بزرگ که میشه واژه ی انسانیتو از وجود و ذات تو معنا کرد میلاد پر سعادتت رو تسلیت میگم. ما لایق بزرگانی چون تو نبودیم وقتی حتی نامت هم برای ما ناآشناست و از شخصیت و منش و رفتار و برخوردت بیگانه ایم٬ چطور تو را ادعا کنیم و اسمت را فریاد بزنیم؟! ما فقط ننگ و شرمساری برای تو به ارمغان می آوریم و انکاری بیش بر شعور و انسانیت تو نیستیم و حتی آن مقدار هم نیستیم که به پستی و زشتی های خودمون اعتراف کنیم و بی اطلاع از آرامگاهت هیچ اعتراضی به نابودسازی آن نمیکنیم و به از بین رفتن مرقد بیگانگان فریاد میکشیم و برای بازسازی آن بیگانه دست به هر کاری میزنیم و از اصل خود غافلیم...

نمیدونم به چه رویی سالروز میلادتو به این سخنان پرت و ناآشنا آلوده کردم٬ ببخش...

ولی به ته خط رسیدم٬ روحم از سکوت سنگین شده و قلبم تیر میکشه به دنبال انسانی میگردم به راه تو آشنا...

کوروش بزرگ ای نماد انسانیت بیدار شو زیرا که ما همگی خوابیم......
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 0:17  توسط پریسا  | 

وای باران باران...

شیشه ی پنجره را باران شست...

از دل من اما٬

چه کسی نقش تو را خواهد شست...؟!

این روزها چه بارانیست چه طوفانیست آسمان هم پر از درد است زمین به اندازه ی وزن آدم هایش بغض دارد و به خود میلرزد باد از شدت خشم فریاد کشان به دیوارها مشت میکوبد ابرها میگریند و آه از آفتاب...

و خورشید از شدت شرم پشت ابرها پنهان شده...

من پشت شیشه ی پنجره به دورها خیره شده ام٬ قلبم زمین٬ نفسم باد٬ چشمانم ابر٬ اشکانم باران و ذهنم آسمانیست...

همه را پشت گونه های شرمسارم پنهان میکنم آفتاب نگاهم را که در کشاکش بهت و بغض و درد و دغدغه سنگین شده کنار میکشم و به اتفاقات می اندیشم...

ما چه کرده ایم؟!به راستی چه بر سره ما آدم ها آمده؟؟؟!!!

بر ما چه گذشت...؟!

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1390ساعت 1:14  توسط پریسا  | 

چه جالب است وقتی در منتهای خط میرسی و از نگاهت همه چی پایان یافته، وقتی که انسانیت در میان مشغله ی ذهنی انسان ها محو شده و پشیزی نمی ارزد، و ناامیدانه به اطرافت مینگری و پوچی میبینی، پیامی از یه غریب آشنایی دریافت میکنی که تو هم برایش گمنام وگنگی و در کمال ناباوری ناآشنای آشنا هم چون تو مسموم این خفگان شده و غریبی میخواهد برای شنیدن دردهایش و تو با او همدردی٬هرچند ساده لوحانه باشد میخواهی باورش کنی...!

و چه جالبتر است وقتی که برای از کف ندادن انسانیتی که باید داشته باشی، شگفت زده، در بهت و ناباوری تحسینت میکند و برای یافتن لکه های کثیف دروغ با سوالات متفکرانه ی روانشناسی شخصیتت را شخم میزند و حیرت زده میخواهد با تو همدردی کند...!

امروز چه روز جالبی بود...

به راستی بر سر ما چه آمده؟

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1390ساعت 1:9  توسط پریسا  |